
گرچه در ظاهر خود چهرهی خندان دارممثل موهای تو اوضاع پریشان دارمکعبه ارزانی شیخ و عرب و اهل ریامن به اعجاز نفسهای تو ایمان دارمجنگلی سوخته در دشت غمم! اما بازچشم امید به همیاری باران دارمشیخ اگر امر به تحریم نگاهت کردهستشاعر عشقم و علیّت و برهان دارمعشق ، رنج است و صبوری و غم دلتنگیعاشقم! درد از اینگونه فراوان دارمحوری و جنت و حوای خدا کافی نیستآدمم گاه کمی میل به عصیان دارمنه که تقدیر نمیخواست که با هم باشیم!گله از بخت بد و حضرت یزدان دارمبه تو مدیونم اگر در صف دلریختگانمن ِ بی مایه «غزلدفتر»و دیوان دارم...
ادامه مطلب
می خواهم از دوچشم ترم خون ببارمت دلپــاره های تشـــــنه به هامون ببارمت از لحظه های زخمـی ِتـاتـارتار،خـویش صدهـا هـــــزار داغ شبــیخون ببارمت دریــا تــریـن گـــدازه بریزم به روزتـو در وسـعـتی زدرد، شبـی خـون ببارمت یک شـب بیــا ولیــلی من بـاش نـازنین تا نقــد جـان به شیوه ی مجنون ببارمت خورشـید من بیا که تو بالا تـری زعشق تـا شعـله شعـله در دل گــــردون ببارمت ...
ادامه مطلب
می شود در همین لحظهاز راه برسی وجوری مرا در آغوش بگیریکه حتی عقربه ها همجرات نکننداز این لحظه عبور کنند!؟و من به اندازه ی تمام روزهایکم بودنتتو را ببویم ودر این زمانِ متوقفسال ها در آغوشت زندگی کنمبی ترس فردا ها... ؟...
ادامه مطلب